|
سلام دوستای گلم
راستش می خواستم وبلاگمو واسه همیشه تعطیل کنم اما خاطره هایی که ازش داشتم جلوی این کارو گرفتن و منم تصمیم گرفتم فعلا تا یه مدت آپ نکنم البته نمی دونم تا کی !!!!!!!! هوای گریه دارم دلم شده دیوونه چشمای تو قشنگن نگیر به من بهونه خداحافظ شاید تا بدرودی دیگر و شاید هم تا همیشه !
به نام هستي بخش هستيم
خداي مهربانم نمي دانم چه حکمتي در کار بوده که تقديره مرا اينگونه برايم رقم زده اي ؟ !
من میگم منو شکستن چشم فانوسمو بستن تو میگی خدا بزرگه ماه رو میده به شب من من میگم آخه دلم بود اون که افتاده به خاکت تو میگی سرت سلامت آیینه ها زلال و پاکه اینه که فاصله ها رو نمیشه با گریه پر کرد یکی مون بهار سرخوش یکی مون پاییز پر درد من میگم فاصله مرگه بین دستای تو با من تو میگی زندگی اینه فاصله عشق تو با من من میگم حالا بسوزم یا که با غصه بسازم تو میگی فرقی نداره من که چیزی نمی بازم من میگم اینجا رو باختی عمری که رفته نمیاد تو میگی قصه همین بود تو یه برگی توی این باد
دو کبوتر بودند هر دو هم لانه ی هم هر دو هم خانه ی هم پر گشودند به صحرای بزرگ شاد تا دامن دشت لحظه ای چند گذشت نغمه خواندند و بر روی هر شاخه نشستند و پریدند به شوق نوک منقار به هم مالیدند نا گه از سینه ی کوه بانگ تیری به همه دشت نشست رشته ی خاک چمن بگسست دو کبوتر با هم بال در بال به خون غلتیدند پر بشکسته به هم مالیدند لحظه ی آخر دیدار رسید دیده در دیده ی هم یک صدا نالیدند دو کبوتر غم خود را با نگاهی با هم با وداعی گفتند لحظه ای تلخ گذشت هر دو در خون غلتیدند ناگهان نغمه گری ناله بر آورد به کوه ناله ای پر اندوه ای خدا لحظه ی شادی چه کم است زندگی دشت غم است چه توان کرد در این دشت غریب غم و شادی به هم است اشک من می گوید عمر من کشت مرا ای خدا لحظه ی شادی چه کم است
|
About![]()
به خاطره چشمای تو
Home
|